تبليغاتX
انتظار2 - دو برادر
 
 

 

  دوبرادر با هم در مزرعه خانوادگي کار مي کردند،يکي از آنها ازدواج کرده بود و خانواده بزرگي داشت و ديگري مجرد بود

 شب که مي شد دو برادر همه چيز از جمله محصول و سود خود را با هم نصف مي کردند،يک روز برادر مجرد با خود فکر کرد و گفت:درست نيست که ما همه چيز را نصف کنيم. من مجرد هستم و خرجي ندارم،ولي او خانواده ي بزرگي را اداره مي کند.

 بنابراين شب که شد،يک کيسه پر از گندم رابرداشت ومخفيانه به انبار برد وروي محصول او ريخت. در همين اثنا برادري که ازدواج کرده بود با خودش فکر کرد وگفت: درست نيست که ما همه چيز را نصف کنيم.من سروسامان گرفته ام،ولي او هنوز ازدواج نکرده است و بايد آينده اش تامين شود

 بنابراين شب که شد کيسه اي پر از گندم برداشت ومخفيانه به انبار برد و روي محصول او ريخت.سالها گذشت و هر دو برادر متحير بودند که چرا ذخيره ي گندمشان هميشه با يکديگر مساوي است،تا آن که در يک شب تاريک،دو برادردر راه انبار به يکديگر برخورد کردند،آنها مدتي به هم خيره شدند و سپس بدون اينکه حرفي بزنند کيسه هايشان را زمين گذاشتند و يکديگر را در آغوش گرفتند.

  نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 9:49  توسط فاطمه  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM