تبليغاتX
انتظار2 - خورشيد و باد
 
 

 

يكبار خورشيد و باد سر اينكه كدامشان قوي تر است دعوايشان شد. هر كدام از آنها فكر ميكرد كه خودش قوي تر است. همان طور كه آنها در حال بگو مگو بودند مسافري را ديدند كه پالتوي بزرگي پوشيده بود و داشت از آنجا رد مي شد.

باد گفت: حالا مي توانيم قدرتمان را آزمايش كنيم . ببينيم كدام مان ميتوانيم اين مرد را مجبور كنيم كه پالتوي خودش را در بياورد . هر كدام كه بتوانيم اين كار را بكنيم برنده مي شويم.

خورشيد گفت: قبول دارم . اول تو شروع كن و قدرت خودت را نشان بده.

 

باد فورا شروع كرد به وزيدن . وزيد و وزيد . ولي هر چه زور زد نتوانست كاري بكند . هرچه او بيشتر

 

ميوزيد  مرد رهگذر پالتو را بيشنربه خود مي پيچيد. طوري كه باد ناتواني خودش را فهميد.

 

حالا نوبت خورشيد بود. خورشيد با تمام قدرتش تابيد وتابيد و نور و گرماي زيادي را روي سر و تن مرد رهگذر پاشيد. كمي بعد رهگذر چنان گرمش شد كه پالتو را از تنش در آورد.

 

بله خورشيد در اين مسابقه برنده شده بود

  نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 8:25  توسط فاطمه  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM