تبليغاتX
انتظار2
 
 

 

  دوبرادر با هم در مزرعه خانوادگي کار مي کردند،يکي از آنها ازدواج کرده بود و خانواده بزرگي داشت و ديگري مجرد بود

 شب که مي شد دو برادر همه چيز از جمله محصول و سود خود را با هم نصف مي کردند،يک روز برادر مجرد با خود فکر کرد و گفت:درست نيست که ما همه چيز را نصف کنيم. من مجرد هستم و خرجي ندارم،ولي او خانواده ي بزرگي را اداره مي کند.

 بنابراين شب که شد،يک کيسه پر از گندم رابرداشت ومخفيانه به انبار برد وروي محصول او ريخت. در همين اثنا برادري که ازدواج کرده بود با خودش فکر کرد وگفت: درست نيست که ما همه چيز را نصف کنيم.من سروسامان گرفته ام،ولي او هنوز ازدواج نکرده است و بايد آينده اش تامين شود

 بنابراين شب که شد کيسه اي پر از گندم برداشت ومخفيانه به انبار برد و روي محصول او ريخت.سالها گذشت و هر دو برادر متحير بودند که چرا ذخيره ي گندمشان هميشه با يکديگر مساوي است،تا آن که در يک شب تاريک،دو برادردر راه انبار به يکديگر برخورد کردند،آنها مدتي به هم خيره شدند و سپس بدون اينکه حرفي بزنند کيسه هايشان را زمين گذاشتند و يکديگر را در آغوش گرفتند.

  نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 9:49  توسط فاطمه  | 

 

يكبار خورشيد و باد سر اينكه كدامشان قوي تر است دعوايشان شد. هر كدام از آنها فكر ميكرد كه خودش قوي تر است. همان طور كه آنها در حال بگو مگو بودند مسافري را ديدند كه پالتوي بزرگي پوشيده بود و داشت از آنجا رد مي شد.

باد گفت: حالا مي توانيم قدرتمان را آزمايش كنيم . ببينيم كدام مان ميتوانيم اين مرد را مجبور كنيم كه پالتوي خودش را در بياورد . هر كدام كه بتوانيم اين كار را بكنيم برنده مي شويم.

خورشيد گفت: قبول دارم . اول تو شروع كن و قدرت خودت را نشان بده.

 

باد فورا شروع كرد به وزيدن . وزيد و وزيد . ولي هر چه زور زد نتوانست كاري بكند . هرچه او بيشتر

 

ميوزيد  مرد رهگذر پالتو را بيشنربه خود مي پيچيد. طوري كه باد ناتواني خودش را فهميد.

 

حالا نوبت خورشيد بود. خورشيد با تمام قدرتش تابيد وتابيد و نور و گرماي زيادي را روي سر و تن مرد رهگذر پاشيد. كمي بعد رهگذر چنان گرمش شد كه پالتو را از تنش در آورد.

 

بله خورشيد در اين مسابقه برنده شده بود

  نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 8:25  توسط فاطمه  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM