تبليغاتX
انتظار2
 
 
 

 

فرا رسیدن عید بزرگ غدیر را به تمام مسلمانان جهان تبریک عرض می کنم

و سالی توام با شادکامی برای شما عزیزان آرزو می کنم

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1384ساعت 11:17  توسط فاطمه  | 

دوباره دلم در اين غروب، هواي تو کرده و شبي که دوباره از راه رسيد

اما، تو در کنارم نيستي!!!

و در اين زمانه، که روزگار غريبي است

و هيچ چيز، نه بر جاي خود و هيچ كس، نه چونان كه بايد

حق و باطل چنان در هم آميخته كه تمييزشان مشکل

سياهي، سپيد شده و سپيدان، سياه

عقلانيت، چوب حراج خورده و جهالت را سر دست مي برند

همه، به هست بودن نيست ها عادت كرده اند

واژه ها، معناي خود را نمي يابند

و ظالمان، عاطفه، مهر، عشق و ايمان را

از همه لغت نامه ها خط زده اند.

ميوه دادن، گويي ديگر كار درختان نيست

گل سرخ، از عطر افشاني سر باز مي زند

رودها، سرود زندگي فراموششان شده است

كوه ها، از ياد برده اند كه بايد اسوه پايداري باشند

خاك ديگر بي ريا، آب ديگر زلال و آسمان، ديگر آبي نيست

بلبلان، خواندن نمي دانند و كلاغان، در مزارع مترسك شده اند

گوسفندان، در پي گرگ هايند

گرگ را بيني، كه گله نگه مي دارد

و سگ نگهبان، را كه به گله حمله مي برد.

گويا انسان فراموشش شده، كه قرار بود اشرف مخلوقات باشد.

خورشيد را، نه روشنايي مانده و نه گرمايي

در آسمان تاريک شب ها، ديگر نمي توان ماه را ديد

مادران را مهر به دل نمانده و فرزندان را احترامي در پيش نيست

در بازار روز شهر، ميوه شب مي فروشند

دل سپردن به خنكاي آب چشمه ده بالا، ديگر براي كسي لذت آور نيست

گل هاي ياس باغچه همسايه، ديگر كوچه مان را عطرآگين نمي كنند

ديگر كسي وقتي دلش گرفت، حافظ زمزمه نمي كند

كسي ديگر از مهر خورشيد سخن نمي گويد و از زيبايي گل سرخ

مجنون را عشق ليلا از دل رفته است

ني را، نه حكايتي مانده ست و نه شكايتي

آيينه ها هم دروغگو شده اند

به چشم ها هم اعتمادي نيست

قاصدك هاي مسافر، خانه نشين شده اند

نه درمان دردي،

نه تکيه پناهي،

نه دست نوازشي،

نه سوسوي چراغي،

نه روزنه اميدي،

نه نواي آرامش بخشي،

نه نگاه آشنايي،

نه ....

روزگار غريبي است

با مردماني، غريب تر

ولي اميد به حضور تو و تنفس در هواي با تو بودن

مرا زنده نگه مي دارد

آرزوي ديدارت، قرار از دلم ربوده

و خواب از چشمانم، و گريه شوق امانم را

ولي تو خواهي آمد و...

عاقبت غمها چاره شود

زندگي از نو تازه شود

از سفر مي آيي! از سفر مي آيي.

  نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1384ساعت 12:5  توسط فاطمه  | 

توکل

   كوهنوردي مي‌ خواست به قله ی بلندی صعود كند.

 پس از سال‌هاي سال تمرين و آمادگي ، هنگامي كه قصد داشت سفر خود را آغاز كند، شكوه و عظمت پيروزي را پيش روي خود آورد و تصميم گرفت صعود را به تنهايي انجام دهد او سفرش رازماني آغاز كرد كه هوا رفته رفته رو به تاريكي مي‌رفت ولي قهرمان ما به جاي آنكه چادر بزند و شب را زير چادر به صبح برساند، به صعودش ادامه دادتا اين كه هوا كاملاْ تاريك شد. به جز تاريكي هيچ چيز ديده نمي‌شد. سياهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمي‌توانست چيزي ببيند حتي ماه و ستاره‌ها پشت انبوهي از ابر پنهان شده بودند.

 كوهنورد همان‌طور كه داشت بالا مي‌رفت، در حالي كه چيزي به فتح قله نمانده بود، پايش ليز خورد و با سرعت هر چه تمام‌تر سقوط كرد.

 سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامي خاطرات خوب وبد زندگي‌اش را به ياد مي‌آورد. داشت فكر مي ‌كرد چقدر به مرگ نزديك شده است كه ناگهان دنباله طنابی که به دور كمرش حلقه خورده بود بين شاخه های درختی در شيب کوه گير کرد و مانع از سقوط كاملش شد.

 در آن لحظات سنگين سكوت، که هيچ اميدی نداشت از ته دل فرياد زد: خدايا كمكم كن!

ناگهان ندايي از دل آسمان پاسخ داد:

- از من چه مي‌خواهي؟

- نجاتم بده خدای من!

- واقعا فكر مي ‌كني مي‌توانم نجاتت دهم؟

- البته ! تو تنها كسي هستي كه مي‌ تواني مرا نجات دهي.

 - پس آن طناب دور كمرت را ببّر!

و بعد سكوت عميقي همه جا را فراگرفت.

اما مرد تصميم گرفت با تمام توان مانع از پاره شدن طناب حلقه شده به دور كمرش شود.

 روز بعد، گروه نجات گزارش داد كه جسد منجمد شده يك كوهنورد در حالي پيدا شد كه طنابي به دور كمرش حلقه شده بود و تنها دو متر با زمين فاصله داشت.

من و شما چی؟ چه قدر تا حالا به طنابی در تاريکی ‌چسبيديم به خيال نجات ؟

 تا حالا چه قدر حس کرديم که خداوند فراموشمان كرده ؟

  يکبار امتحان کنيم؛ بياييد طناب رو رها کنيم

 

  نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 11:3  توسط فاطمه  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM