هيچ باراني نمي بارد ، مگر صفا دهد
هيچ گلي جوانه نمي زند، مگر هديه شود
هيچ خاطره اي زنده نمي ماند، مگر شيرين باشد
هيچ لبخندي نيست، مگر شادي بياورد
و هيچ بهاري نمي آيد، مگر سال ديگري در پيش باشد
پس بگذار باران شوق بر زندگي ات ببارد، تا روحت را صفا دهد
گل هاي عشق در دلت جوانه زنند، تا آن ها را به ديگران هديه كني
خاطراتت قشنگ باشد تا همواره به يادشان بياوري
لبخند بر لبانت نقش بندد تا شادي را بيفشاني
و بهار بيايد تا بداني باز هم فرصت بودن هست
شعر از: ستاره جلالي
سنگتراشي از كار خود ناراضي بود و احساس حقارت مي كرد.روزي از كنار خانه بازرگاني رد مي شد در باز بود از لاي در خانه مجلل و باغ و نوكران بازرگان را ديد و به حال او غبطه خورد و گفت كه اين بازرگان چقدر قدرتمند است آرزو كرد جاي بازرگان باشد.
در يك لحظه او به بازرگاني با جاه و جلال تبديل شد به طوري كه تا مدتها فكر مي كرد از همه قدرتمندتر است تا اينكه روزي حاكم شهر از آنجا عبور كرد و آن مرد ديد كه همه مردم به حاكم احترام ميگذارند ؛حتي بازرگان!مرد با خودش فكر كرد كه كاش من هم حاكم بودم آن وقت از همه قوي تر ميشدم.
در همان لحظه او به حاكم مقتدر شهر تبديل شد؛در حالي كه روي تخت رواني نشسته بود و همه مردم به او تعظيم ميكردند.ناگهان احساس كرد كه نور خورشيد او را مي ازرد و با خود فكر كرد كه خورشيد چقدر قدرتمند است آرزو كرد كه خورشيد باشد و تبديل به خورشيد شد و تصميم گرفت با تمام نيرو به زمين بتابد و آن را گرم كند.پس از مدتي ابري سياه و بزرگ آمد وجلوي تابش او را گرفت؛پس با خود انديشيد كه ابر از خورشيد قويتر است و آرزو كرد كه ابر شود پس ابر شد ناگهان باد شروع به وزيدن كرد و ابر را به اين طرف و آن طرف هل داد.
اين بارآرزو كرد كه باد شود و تبديل به باد شد ولي وقتي به نزديكي صخره سنگي رسيد ديگر قدرت تكان دادن صخره را نداشت با خود گفت كه قويترين چيز در دنيا صخره است و تبديل به سنگي بزرگ وعظيم شد.همانطور كه با غرور ايستاده بود ناگهان صداي شنيد و احساس كرد كه دارد خرد ميشود؛نگاهي به پايين كرد و سنگتراشي را ديد با چكش و قلم به جان او افتاده است. پس فكر كرد كه سنگتراش از همه قوي تر است.پس ارزو كرد كه سنگتراش شود؛پس سنگتراش شد و دوباره به جاي اول خود بازگشت.
نجوا
مرغ دريايي آواز خواند٫ كودك نشنيد
سپس كودك فرياد زد :خدايا با من حرف بزن
رعد در آسمان پيچيد٫ اما كودك گوش نداد
كودك نگاهي به اطرافش انداخت و گفت:خدايا بگذار ببينمت
ستاره اي درخشيد ولي كودك توجه نكرد
كودك فرياد زد: خدايا به من معجزه اي نشان بده
و يك زندگي متولد شد٫اما كودك نفهميد.
كودك با ناميدي گريست
خدايا با من در ارتباط باش. بگذار بدانم اينجايي
بنابراين خدا پايين امد و كودك را لمس كرد
ولی کودک پروانه را کنار زد و رفت.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|