ايستگاه خدا
قطاري كه به مقصد خدا مي رفت ، لختي در ايستگاه دنيا توقف كرد و پيامبر رو به جهانيان كرد و گفت:
مقصد ما خداست . كيست كه با ما سفر كند؟
كيست كه رنج و عشق توامان بخواهد ؟
كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن ؟
قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندكي بر آن قطار سوار نشدنداز جهان تا خدا هزار ايستگاه بود.
در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد ، كسي كم مي شد قطار مي گذشت و سبك مي شد ، زيرا سبكي قانون راه خداست .
قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر گفت اينجا بهشت است . مسافران بهشتي پياده شوند،اما اينجا ايستگاه آخر نيست .
مسافراني كه پياده شدند ، بهشتي شدند .اما اندكي ،باز هم ماندند ،قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.
آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت :
درود بر شما ،راز من همين بود .آن كه مرا ميخواهد ، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .
و آن هنگام كه قطار به ايستگاه آخر رسيدديگر نه قطاري بود و نه مسافري
و آن روز دور نباشد
اطلاعات را با عقل اشتباه نمی گرفتیم و
عشق را باهوس و
حقیقت رابا واقعیت و
حلال را با حرام و
دنیا رابا عقبی و
رحمان را با شیطان و
احتیاط را با ترس و
بی دینی را با روشنفکری و
تحقیق را با تقلید و
آزادگی رابا آزادی و
بزرگواری رابا بزرگی و
شهوت رابا محبت و
تکوین را با تشریع و
فلسفه رابا سفسطه و
شرفلسفی را باشر اخلاقی و
علت فلسفی را با علت فیزیکی و
اعاده را با تکرار و
سلب تحصیلی را با ایجاب عدولی و
اصالت وجودرا با اصالت ماهیت و
مغالطه را با منطق و
رقت قلب را با ضعف نفس و
صبر با بی خیالی و
عدالت را با تبعیض و
سیاست را با خیانت و
انسان شناسی را با هستی شناسی و
صراحت لهجه رابا اهانت و
جهل مرکب را با علم و
موسیقی قدسی را با موسیقی سکسی و
فقر اجباری رابا فقر اختیاری و
حوریان بهشتی رابا زنان خیابانی و
ظلم را با قدرت و
اقتدار با استکبار و
اعتدال دینی را با التقاط دینی و
اقلیت واکثریت رابا حقانیت و
تکلیف را با نتیجه و
قیل وقال مطبو عاتی را با فریاد بیدارگر و
حقیقت را با مصلحت و
مصلحت را با منفعت و
تفکر قرآنی راباتفکر غربی و
افکار مقلدانه را با افکار محققانه و
تقلید آگاهانه رابا پیروی کورکورانه و
پرسیدن برای یادگیری رابا پرسیدن برای حالگیری
کار را با شغل و
اسلام محمدی را با اسلام آمریکایی و
دست آقاعلی ابن ابیطالب را با پای حجاج ابن یوسف و
دوست داشتن رابا قبول داشتن و
قبول نداشتن را بااحترام نگذاردن و
جغرافیای فکری را باجغرافیای اقلیمی و
خلیفه میمون را با خلیفه خدا و
شو خی کردن را با دل شکستن و
با ید حقوقی را با باید اخلاقی و
پلورالیسم عملی را با پلورالیسم نظری و
تقوای ستیز را با تقوای پرهیز و
آ ب را با سراب و
انسانیت را با جنسیت و
راحتی رابا خوشبختی و
خودراباخود.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|