تبليغاتX
انتظار2
 
 
دوستان عزیر سلام:

از این که مدت طولانی به وبلاگ خود سرنزدم معذرت می خواهم .

در پناه حق باشید.

  نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 12:47  توسط فاطمه  | 
اي عزيز اين نخستين باري نيست كه قلب شكوهمندت درهم مي پيچد چرا كه از دورترين افقها بر غربتت نظاره گرم
اي عزيز اين اولين سيلي ددمنشانه اي نيست كه بر عارض از شبنم لطيفترت نواخته مي شود
اي عزيز تو كه خود آشناي ويرانه هايي
اي عزيز تو كه خود محرم سكوت و خلوتي
اين نخستين باري نيست كه نگاه معصومت از لابلاي غلطان اشك بر خاكها و خاكسترها مي خرامد
اي عزيز تو كه خود آشناي بقيعي از چه رو اينسان مي گريي
اي عزيز
اي محرم شبهاي بي چراغ از چه رو چون شمع مي سوزي
اي عزيز
اي عزيز
اي عزيز
اي عزيز
اي عزيز گامهايت بوسه گاه سنگلاخهاست
از چه مي گريي؟
چنين غريبانه و تنها
اي عزيز از چه بر مزار مادر نشستي و بر نمي خيزي
اي عزيز اين آرامگه اشوب زده ي پدر توست؟
يا كه بقيعي ديگر است؟
اي آرام دلم
اي زاير بقيع سامرا
اي وارث نينواي سامرا
اي ميراث دار محله بني هاشم
براستي غربت علي را در تو مي بينم
براستي مظلوميت زهرا از سيمايت هويداست
براستي تنهايي حسن و سوز حسين و ...
اي عزيز جز اشك و آه بضاعتي مرا نيست تا نثارت كنم
و جز زمزمه هاي انتظار در نگاهم نمي جوشد
مرا جز غريوي بغض آلود نيست كه مرهم سينه ات كنم
فريادي به سطوت تندرها و سوز صاعقه ها كه :
اللهم عجل لوليك الفرج
  نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 12:9  توسط فاطمه  | 

 

  دوبرادر با هم در مزرعه خانوادگي کار مي کردند،يکي از آنها ازدواج کرده بود و خانواده بزرگي داشت و ديگري مجرد بود

 شب که مي شد دو برادر همه چيز از جمله محصول و سود خود را با هم نصف مي کردند،يک روز برادر مجرد با خود فکر کرد و گفت:درست نيست که ما همه چيز را نصف کنيم. من مجرد هستم و خرجي ندارم،ولي او خانواده ي بزرگي را اداره مي کند.

 بنابراين شب که شد،يک کيسه پر از گندم رابرداشت ومخفيانه به انبار برد وروي محصول او ريخت. در همين اثنا برادري که ازدواج کرده بود با خودش فکر کرد وگفت: درست نيست که ما همه چيز را نصف کنيم.من سروسامان گرفته ام،ولي او هنوز ازدواج نکرده است و بايد آينده اش تامين شود

 بنابراين شب که شد کيسه اي پر از گندم برداشت ومخفيانه به انبار برد و روي محصول او ريخت.سالها گذشت و هر دو برادر متحير بودند که چرا ذخيره ي گندمشان هميشه با يکديگر مساوي است،تا آن که در يک شب تاريک،دو برادردر راه انبار به يکديگر برخورد کردند،آنها مدتي به هم خيره شدند و سپس بدون اينکه حرفي بزنند کيسه هايشان را زمين گذاشتند و يکديگر را در آغوش گرفتند.

  نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 9:49  توسط فاطمه  | 

 

يكبار خورشيد و باد سر اينكه كدامشان قوي تر است دعوايشان شد. هر كدام از آنها فكر ميكرد كه خودش قوي تر است. همان طور كه آنها در حال بگو مگو بودند مسافري را ديدند كه پالتوي بزرگي پوشيده بود و داشت از آنجا رد مي شد.

باد گفت: حالا مي توانيم قدرتمان را آزمايش كنيم . ببينيم كدام مان ميتوانيم اين مرد را مجبور كنيم كه پالتوي خودش را در بياورد . هر كدام كه بتوانيم اين كار را بكنيم برنده مي شويم.

خورشيد گفت: قبول دارم . اول تو شروع كن و قدرت خودت را نشان بده.

 

باد فورا شروع كرد به وزيدن . وزيد و وزيد . ولي هر چه زور زد نتوانست كاري بكند . هرچه او بيشتر

 

ميوزيد  مرد رهگذر پالتو را بيشنربه خود مي پيچيد. طوري كه باد ناتواني خودش را فهميد.

 

حالا نوبت خورشيد بود. خورشيد با تمام قدرتش تابيد وتابيد و نور و گرماي زيادي را روي سر و تن مرد رهگذر پاشيد. كمي بعد رهگذر چنان گرمش شد كه پالتو را از تنش در آورد.

 

بله خورشيد در اين مسابقه برنده شده بود

  نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 8:25  توسط فاطمه  | 
 

 

فرا رسیدن عید بزرگ غدیر را به تمام مسلمانان جهان تبریک عرض می کنم

و سالی توام با شادکامی برای شما عزیزان آرزو می کنم

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1384ساعت 11:17  توسط فاطمه  | 

دوباره دلم در اين غروب، هواي تو کرده و شبي که دوباره از راه رسيد

اما، تو در کنارم نيستي!!!

و در اين زمانه، که روزگار غريبي است

و هيچ چيز، نه بر جاي خود و هيچ كس، نه چونان كه بايد

حق و باطل چنان در هم آميخته كه تمييزشان مشکل

سياهي، سپيد شده و سپيدان، سياه

عقلانيت، چوب حراج خورده و جهالت را سر دست مي برند

همه، به هست بودن نيست ها عادت كرده اند

واژه ها، معناي خود را نمي يابند

و ظالمان، عاطفه، مهر، عشق و ايمان را

از همه لغت نامه ها خط زده اند.

ميوه دادن، گويي ديگر كار درختان نيست

گل سرخ، از عطر افشاني سر باز مي زند

رودها، سرود زندگي فراموششان شده است

كوه ها، از ياد برده اند كه بايد اسوه پايداري باشند

خاك ديگر بي ريا، آب ديگر زلال و آسمان، ديگر آبي نيست

بلبلان، خواندن نمي دانند و كلاغان، در مزارع مترسك شده اند

گوسفندان، در پي گرگ هايند

گرگ را بيني، كه گله نگه مي دارد

و سگ نگهبان، را كه به گله حمله مي برد.

گويا انسان فراموشش شده، كه قرار بود اشرف مخلوقات باشد.

خورشيد را، نه روشنايي مانده و نه گرمايي

در آسمان تاريک شب ها، ديگر نمي توان ماه را ديد

مادران را مهر به دل نمانده و فرزندان را احترامي در پيش نيست

در بازار روز شهر، ميوه شب مي فروشند

دل سپردن به خنكاي آب چشمه ده بالا، ديگر براي كسي لذت آور نيست

گل هاي ياس باغچه همسايه، ديگر كوچه مان را عطرآگين نمي كنند

ديگر كسي وقتي دلش گرفت، حافظ زمزمه نمي كند

كسي ديگر از مهر خورشيد سخن نمي گويد و از زيبايي گل سرخ

مجنون را عشق ليلا از دل رفته است

ني را، نه حكايتي مانده ست و نه شكايتي

آيينه ها هم دروغگو شده اند

به چشم ها هم اعتمادي نيست

قاصدك هاي مسافر، خانه نشين شده اند

نه درمان دردي،

نه تکيه پناهي،

نه دست نوازشي،

نه سوسوي چراغي،

نه روزنه اميدي،

نه نواي آرامش بخشي،

نه نگاه آشنايي،

نه ....

روزگار غريبي است

با مردماني، غريب تر

ولي اميد به حضور تو و تنفس در هواي با تو بودن

مرا زنده نگه مي دارد

آرزوي ديدارت، قرار از دلم ربوده

و خواب از چشمانم، و گريه شوق امانم را

ولي تو خواهي آمد و...

عاقبت غمها چاره شود

زندگي از نو تازه شود

از سفر مي آيي! از سفر مي آيي.

  نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1384ساعت 12:5  توسط فاطمه  | 

توکل

   كوهنوردي مي‌ خواست به قله ی بلندی صعود كند.

 پس از سال‌هاي سال تمرين و آمادگي ، هنگامي كه قصد داشت سفر خود را آغاز كند، شكوه و عظمت پيروزي را پيش روي خود آورد و تصميم گرفت صعود را به تنهايي انجام دهد او سفرش رازماني آغاز كرد كه هوا رفته رفته رو به تاريكي مي‌رفت ولي قهرمان ما به جاي آنكه چادر بزند و شب را زير چادر به صبح برساند، به صعودش ادامه دادتا اين كه هوا كاملاْ تاريك شد. به جز تاريكي هيچ چيز ديده نمي‌شد. سياهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمي‌توانست چيزي ببيند حتي ماه و ستاره‌ها پشت انبوهي از ابر پنهان شده بودند.

 كوهنورد همان‌طور كه داشت بالا مي‌رفت، در حالي كه چيزي به فتح قله نمانده بود، پايش ليز خورد و با سرعت هر چه تمام‌تر سقوط كرد.

 سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامي خاطرات خوب وبد زندگي‌اش را به ياد مي‌آورد. داشت فكر مي ‌كرد چقدر به مرگ نزديك شده است كه ناگهان دنباله طنابی که به دور كمرش حلقه خورده بود بين شاخه های درختی در شيب کوه گير کرد و مانع از سقوط كاملش شد.

 در آن لحظات سنگين سكوت، که هيچ اميدی نداشت از ته دل فرياد زد: خدايا كمكم كن!

ناگهان ندايي از دل آسمان پاسخ داد:

- از من چه مي‌خواهي؟

- نجاتم بده خدای من!

- واقعا فكر مي ‌كني مي‌توانم نجاتت دهم؟

- البته ! تو تنها كسي هستي كه مي‌ تواني مرا نجات دهي.

 - پس آن طناب دور كمرت را ببّر!

و بعد سكوت عميقي همه جا را فراگرفت.

اما مرد تصميم گرفت با تمام توان مانع از پاره شدن طناب حلقه شده به دور كمرش شود.

 روز بعد، گروه نجات گزارش داد كه جسد منجمد شده يك كوهنورد در حالي پيدا شد كه طنابي به دور كمرش حلقه شده بود و تنها دو متر با زمين فاصله داشت.

من و شما چی؟ چه قدر تا حالا به طنابی در تاريکی ‌چسبيديم به خيال نجات ؟

 تا حالا چه قدر حس کرديم که خداوند فراموشمان كرده ؟

  يکبار امتحان کنيم؛ بياييد طناب رو رها کنيم

 

  نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 11:3  توسط فاطمه  | 

هيچ بارا‏ني نمي بارد ، مگر صفا دهد

هيچ گلي جوانه نمي زند، مگر هديه شود

هيچ خاطره اي زنده نمي ماند، مگر شيرين باشد

هيچ لبخندي نيست، مگر شادي بياورد

و هيچ بهاري نمي آيد، مگر سال ديگري در پيش باشد

پس بگذار باران شوق بر زندگي ات ببارد، تا روحت را صفا دهد

گل هاي عشق در دلت جوانه زنند، تا آن ها را به ديگران هديه كني

 خاطراتت قشنگ باشد تا همواره به يادشان بياوري

لبخند بر لبانت نقش بندد تا شادي را بيفشاني

و بهار بيايد تا بداني باز هم فرصت بودن هست

شعر از: ستاره جلالي

  نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 11:14  توسط فاطمه  | 

 

سنگتراشي از كار خود ناراضي بود و احساس حقارت مي كرد.روزي از كنار خانه بازرگاني رد مي شد در باز بود از لاي در خانه مجلل و باغ و نوكران بازرگان را ديد و به حال او غبطه خورد و گفت كه اين  بازرگان چقدر قدرتمند است آرزو كرد جاي بازرگان باشد.

در يك لحظه او به بازرگاني با جاه و جلال تبديل شد به طوري كه تا مدتها فكر مي كرد از همه قدرتمندتر است تا اينكه روزي حاكم شهر از آنجا عبور كرد و آن مرد ديد كه همه مردم به حاكم احترام ميگذارند ؛حتي بازرگان!مرد با خودش فكر كرد كه كاش من هم حاكم بودم آن وقت از همه قوي تر ميشدم.

در همان لحظه او به حاكم مقتدر شهر تبديل شد؛در حالي كه روي تخت رواني نشسته بود و همه مردم به او تعظيم ميكردند.ناگهان احساس كرد كه نور خورشيد او را مي ازرد و با خود فكر كرد كه خورشيد چقدر قدرتمند است آرزو كرد كه خورشيد باشد و تبديل به خورشيد شد و تصميم گرفت با تمام نيرو به زمين بتابد و آن را گرم كند.پس از مدتي ابري سياه و بزرگ آمد وجلوي تابش او را گرفت؛پس با خود انديشيد كه ابر از خورشيد قويتر است و آرزو كرد كه ابر شود پس ابر شد ناگهان باد شروع به وزيدن كرد و ابر را به اين طرف و آن طرف هل داد.

اين بارآرزو كرد كه باد شود و تبديل به باد شد ولي وقتي به نزديكي صخره سنگي رسيد ديگر قدرت تكان دادن صخره را نداشت با خود گفت كه قويترين چيز در دنيا صخره است و تبديل به سنگي بزرگ وعظيم شد.همانطور كه با غرور ايستاده بود ناگهان صداي شنيد و احساس كرد كه دارد خرد ميشود؛نگاهي به پايين كرد و سنگتراشي را ديد با چكش و قلم به جان او افتاده است. پس فكر كرد كه سنگتراش از همه قوي تر است.پس ارزو كرد كه سنگتراش شود؛پس سنگتراش شد و دوباره به جاي اول خود بازگشت.

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 10:6  توسط فاطمه  | 

نجوا

كودك نجوا كرد:خدايا با من حرف بزن

مرغ دريايي آواز خواند٫ كودك نشنيد

سپس كودك فرياد زد :خدايا با من حرف بزن

رعد در آسمان پيچيد٫ اما كودك گوش نداد

كودك نگاهي به اطرافش انداخت و گفت:خدايا بگذار ببينمت

ستاره اي درخشيد ولي كودك توجه نكرد

كودك فرياد زد: خدايا به من معجزه اي نشان بده

و يك زندگي متولد شد٫اما كودك نفهميد.

كودك با ناميدي گريست

خدايا با من در ارتباط باش. بگذار بدانم اينجايي

بنابراين خدا پايين امد و كودك را لمس كرد

ولی کودک  پروانه را کنار زد و رفت.

  نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 10:2  توسط فاطمه  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM